.....
خداحافظ بلاگفا لعنتي
بچه ها چون اينجا ديگه نامه هام باز نمي شد از اينجا اسباب كشي كردم ، فقط زحمت بكشين تو پيوندهاتون آدرس جديدم رو بزاريد
همه تون رو دوست دارم
خداحافظ بلاگفا لعنتي
بچه ها چون اينجا ديگه نامه هام باز نمي شد از اينجا اسباب كشي كردم ، فقط زحمت بكشين تو پيوندهاتون آدرس جديدم رو بزاريد
همه تون رو دوست دارم
باز هم يه توهم فانتزي ...
دو ماه بيشتر بود كه پري نيومده بود ( خانوم ها در جريان هستند ) . اين بار اميدواريم بيشتر شده بود چون از آخرين آزمايش خوني كه جواب اش منفي بود 20 روز مي گذشت و از تزريق دو تا پروژسترون هم دو هفته مي گذشت ... حالم خيلي بد بود ... يه دكتري كه از دوستان معرفي كرده بودند و خيلي تعريفش رو مي كردند رفتم و ايشون فرمايش كردند كه هر شش ساعت پروژسترون بزن تا پري بشي ... و كلي حرف هاي چرت و پرت و بي ادبانه كه آخر سر باهاش دعوام شد و از مطبش اومدم بيرون
رفتم داروخونه اين همه پروژسترون رو با هم نداد بهم گفت خانوم اين جوري رحم تون متلاشي مي شه ..
چند روز صبر كردم و باز تو رفتم يه دكتر بهتر تو يكي از شهرهاي اطراف .. گفت آزمايش بده تا بهت دارو بدم .. گفتم دكتر باز هم جوابش منفيه و كلي اعصابم و روحيه ام رو خراب مي كنه..
گفت حالا اين بار هم آزمايش بده
رفتم آزمايشگاه و قرار بود امروز صبح برم جواب بگيرم ...
تو راه برگشت كلي تو ماشين گريه كردم ، دلم خيلي گرفته بود ... قبل از اينكه بريم خونه گفتم : محمد بريم يه سر امامزاده شايد فرجي بشه تا فردا ..
خدا مي دونه كه چقدر تو امام زاده حالم خراب بود ..
اومديم خونه ... خبر بد رسيد .. پري لعنتي اومد ...
تا آخر شب من و محمد يك كلمه هم حرف نزديم ، يعني هر كاري مي كرديم حتي نمي تونستيم بهم نگاه كنيم چه برسه به حرف زدن ، من كلي اشك ريختم و محمد هم چيزي نمونده بود كه گريه كنه ..
گفتم : محمد امامزاده جوابمون رو چه سريع داد ...
ديشب از درد تا صبح نخوابيدم ....
پ ن 1 : دوستان عزيزم قالبم رو عوض كردم اگه باز هم نتونستيد باز كنيد با "فاير فاكس" وبم كاملا باز مي شه ..
پ ن 2 : حالم خيلي بده
پ ن 3 : روزي حداقل 1000 نفر دعام مي كنن از ته دل ، مي گم خدا منو نمي بينه يعني واقعا هيچ كدوم از اون ها رو هم نمي بينه ... اين ماه چقدر حضرت ابوالفضل رو قسم داده بودم اما بي فايده بود ...
امشب تولد محمده .. براش كيك و كادو خريدم ....



پ ن : دلم شكسته ، خيلي ... امروز غروب يكي از مشتري هام بهم گفت : زمان زايمانت كيه ؟؟؟
گفتم : مگه من حامله ام ؟ گفت : مگه نيستي ؟ فكر كردم حامله اي ..... چقدر گريه كردم
خبر نداره بچه اش همينه ...
امروز سالگرد ازدواج من و محمد
خیلی برای این روز برنامه ریزی کرده بودیم اما انگار هیچ کدومش عملی نشد چون به ماه محرم هم برخورد کرد ..
خیلی احساس خستگی می کنم کاش می شد بریم یه جای خیلی دور ، جایی که آرامش داشته باشیم ...
نمی خواستم تو این پست حرف ناراحت کننده بزنم اما دیشب مامان محمد زنگ زده و شاکی بود که چرا دیروز تولد بچه ی خواهر شوهرم بوده و زنگ نزدیم ؟؟؟؟؟؟؟ داشتم آتیش می گرفتم به محمد گفتم : بگو چون اون ها عید غدیر .... 
پ ن ۱ : هرکاری کردم دو تا عکس بزارم نشد 
این وب رو به این نیت درست کردم که واسه بچه ی رویاهام بنویسم اما انگار قسمت نشد و همش دارم دارم از روزمرگی خودم می نویسم ... شب عید غدیر محمد شیفت شب بود و من تنها بودم ، به نیت بچه هایی که قول داده بودم براشون دعا کنم سوره الرحمن خوندم و خدارو قسم دادم به جدم که حاجت بچه ها رو بده ... کلی گریه کردم و خدارو قسم دادم .. هق هق می کردم و میگفتم خدایا بچه ها منتظرن ، من بهشون امید دادم .... خدایا بچه ها منتظرن ... به قدری بی حال شده بودم که احساس می کردم باز داره حالم بد می شه ... یه استخاره گرفتم به نیت همه تون و "خوب" اومد ... کلی اشک شوق ریختم ...دیروز چند تا از بچه های نی نی سایتی جواب گرفته بودن که برام یه دنیا ارزش داشت ، خیلی ها شرمنده کردند و زنگ زدن ، اس ام اس تبریک فرستادند و شرمندم کردن .. همه بجز خانواده محمد .. نه مادر و پدرش و نه خواهرهاش .. دلم خیلی ازشون شکسته بود ... غروب باز هم که رفتیم خونه محمد پیله کرد که بریم خونه مادرش .. بریم عید دیدنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم : من "سادات " بودم اون ها یه زنگ هم نزدند حالا برم اونجا که چی ..... اینقدر اعصابم رو خرد کرد و داد و هوار کرد که من با صورت و چشمای ورم کرده و پر از اشک سوار ماشین شدم و باهاش رفتم ، احساس می کردم دارم میمیرم ، مادرش که اصلا از دیدن من خوشحال نشد ، یه سلام علیک خیلی سرد ، گفت : هستی خانوم راستی عیدت مبارک ( البته با لحن تمسخر آمیز ) بعدش هم داشت برای پسرش می گفت که امروز روزه گرفته آخه ثواب داره ... بیشتر دلم شکست ... 
پنجشنبه داشتیم می رفتیم خونه ، گفتم محمد اگه می شه قبلش یه سر بریم امامزاده .. رفتیم ، بارون شدیدی هم اومده بود اون روز و تو حیاط امامزاده کلی آب جمع شده بود ، خلاصه رفتم تو .. داشتند دعای توسل می خوندن .. آخ که اشکام بی اختیار سرازیر می شد ، اما محمد نذاشت تا آخرش بمونم و یه خانومه اومدم صدام کرد گفت :آقاتون بیرون منتظره
فردا عید غدیر ، می گن این روز عیده "سید و سادات " است ... منم "سادات" هستم البته تو شناسنامه ام قبل از اسمم نوشته "سیده" .. خدارو شاهد می گیرم که هر کسی به جدم خدا رو قسم داده و نذر کرده بابت هر مسئله ای جواب گرفته ( جز خودم ، چون واسه خودم نمی تونم دعا کنم ) می خواهم امشب که شبه عیده واسه تمام مامان های منتظر دعا کنم ..
ان شاء الله که حاجت بگیرن و دامنشون سبز بشه
تورو خدا هرکس حاجتش رو گرفت برای من هم دعا کنه
پ ن 1 : این دل درد های لعنتی دیگه داغونم کرده و همچنان ادامه دارن ... این روزها کارهام وحشتناک زیاد شده ، فکر نکنید حالا فشار پول خرد دارم ها .. کار مردم رو باید انجام داد دیگه ... تو این روزها از روزی 11 تا 13 ساعت تو دفترم هستم ... وقتی می رم خونه واقعا خسته ام و نمی دونم چطوری خوابم می بره ( البته قبلش شام شب و نهار فردا ظهرش رو آماده می کنم ، لباس ها داخل ماشین لباسشویی ، نظافت و رفت و روب خونه ، حمام و .... رو فراموش نمی کنم ) زودترین زمانی رو که یادم میاد شبها خوابیده باشم ساعت 11:30 شب بوده 
پ ن 2 : دعا یادتون نره
روال عادی زندگی می گذره و خبر خاصی نیست جز دلتنگی ... مشکلات همچنان پابرجاست .. محمد دیگه شیر و عسل اش رو هم اصلا نمی خوره و حتی وقتی بهش فکر می کنه حالش بد می شه ... قرص های ویتامین رو هم چند شب در میون می خوره، اون هم اگه من بهش بدم .. چند شب پیش که خیلی هم خسته بودم و بعد از یک روز پر کار داشتیم می رفتیم خونه یهو پیله کرد که بریم خونه ی مادر شوهر گرام ... در حالی که خودش باهاشون قهره و من هم اصلا دلم ازشون صاف نشده و با در نظر گرفتن این مطلب که خودش هفته ی پیش رفت اونجا و هیچ کس تحویلش نگرفت و ضایع شد و برگشت خونه .. حالا می گه تو بیا تا اون ها منو تحویل بگیرن !
من بیچاره برم اونجا ازشون حرف بخورم که ... خلاصه اینقدر دیوونه بازی در آورد تو ماشین همش می خواست بزنه به در و دیوار که به قول خودش منو بکشه و راحت بشه .. اومدیم خونه و بحث رو هی ادامه داد
منم باز گریه ام گرفت و باز تشنج شدم .... بعد ازاین تشنج های عصبی فقط خدا می دونه که چه حالی می شم .. تازه اون روز هم به قدری خستگی کار تو تنم بود که .... حالم خیلی بد بود ...این چند وقت هم یه مقدار فشار کارهام زیاد شده و حال جسمی ام هم زیاد تعریفی نداره ... شب عید قربان کلی دعا کردم ، گریه کردم ، رفتم امامزاده ، گفتم خدا ازت عیدی می خوام
به قدری اون شب دلم روشن بود که انگار واقعا فردا قراره خبر خوبه برسه خودش ، صبح اش چک بی بی گذاشتم ( شاید واقعا دیوونه شدم ) خط اول سریع قرمز شد .... اما دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد و من باز هم دست خالی موندم ... این چند روز هم همش حالم بده چون این پریود لعنتی داره میاد .. من باز هم مثل احمق ها امروز هم چک بی بی گذاشتم و منفی بود
شبی 50 بار استخاره می کنم و تو قرآنی که ما داریم