تبليغاتX
بچه ی رویاهایم
بچه ی رویاهایم

امشب تولد محمده .. براش كيك و كادو خريدم  ....

پ ن : دلم شكسته ، خيلي ... امروز غروب يكي از مشتري هام بهم گفت : زمان زايمانت كيه ؟؟؟

گفتم : مگه من حامله ام ؟ گفت : مگه نيستي ؟ فكر كردم حامله اي ..... چقدر گريه كردم

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 19:46 توسط هستی| |

تاسوعا و عاشورا امسال  هم تموم شد ... چقدر روزهاي  نوراني و خالصي بودند .. خدا مي دونه كه چقدر اين دو روز اشك ريختم

روز تاسوعا با دوستم رفته بوديم هيئت .. وسط خيابون  يه دختر بچه ي كوچيك يهو محكم  خورد بهم تو جمعيت ، مانتو مو سفت گرفته بود و گفت : خانم جون آقا ابوالفضل بهم به كمكي بكن .. خدا مي دونه اين دختر بچه چقدر سر و وضع ناجوري داشت ، دلم  مي خواست بغلش كنم ، ببوسمش ، بغض داشت خفه ام مي كرد ، يه پولي گذاشتم تو جيبش و تا خونه زار زار گريه كردم

به خدا هرچي پيش خودم فكر مي كنم نمي فهم فلسفه ي وجود اين بچه ها چيه ؟ اين ها  چرا به دنيا مي يان ... همه مون كم  آدم هايي به اصطلاح كولي و دورگرد رو نديديم كه از سر و كول هر كدومشون چند تا بچه آويزونه  .. خدا چطور به اينها اينقدر بچه مي ده؟ اينها كه نه بهداشت فردي و اجتماعي دارند و نه غذاي درست و حسابي مي خورن و خيلي هاشون حتي تو عمرشون دكتر هم نرفتند ، دارويي استفاده نكردن و ..... چطور اين همه بچه به دنيا مي يارن ؟ اون بچه هايي كه  فقط ياد مي گيرند كه از صبح تاريكي تا شب آويزون مردم بشن و اينقدر قسمشون بدن تا يكي دلش بسوزه و يه اسكناس بزاره كف دستشون..

به خود خدا قسم نمي فهمم ، هر چي فكر مي كنم جواب سوالم رو نمي تونم بگيرم ...


پ ن 1 : امسال روز عاشورا آقا ابوالفضل رو قسم دادم به  علي اصغر شش ماهه كه اگه جوابم كنه واقعا ديگه هيچ دكتري نمي رم ...
پ ن 2 : خدايا چقدر حالم بده
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:9 توسط هستی| |

شبهاي جمعه كه مي شه دلها بهونه مي گيره

هر كي مياد سر يه قبر از ش نشونه مي گيره

يكي سر قبر پدر

يكي كنار مادرش

يكي كنار خواهر

يكي پيش برادرش

اما يه مادر غمگين و آروم

مياد كنار شهيد گمنام ...

يه جعبه خرما براي فاتحه خواني مياره

آروم مياد مي شينه و سر روي سنگش مي زاره

مي گه تو جاي بچه مي گوش بده به حرفاي من

از بس كه اينجا اومدم درد اومده پاهاي من

آخر نگفتي كسي رو داري

يا كه مثل من بي كس و كاري

مگه تو مادر نداري براي تو گريه كنه

غروب پنجشنبه بياد

به قبر تو تكيه كنه

غصه نخور من مادرت

منم هميشه ياورت

نمي زارم تنها بشي

مدام ميام بالاسرت

از تو چه پنهون يه بچه دارم

چند ساله از اون خبر ندارم

آخ كه دلم برات بگه از پسرم يه خاطره

لحظه ي جبهه رفتنش ساعتي كه مي خواست بره

از اون لباس خاكي و از اون كلام آخرش

هرقدمي مي رفت جلو نگاه مي كرد پشت سرش

ديگه نيومد رفت ناپديد شد

چشام به درب خونه سفيد شد

ديگه از اون روز تا حالا

منتظر زنگ درم

بس كه دلم شور مي زنه

نصف شب از خواب مي پرم ...

بسه ديگه خسته شدي دوباره خيلي حرف زدم

با اينكه قول داده بودم  اما بازم گريه شدم

خدانگه دار پسرم

فعلا ازت جدا مي شم

شايد مسافرم بياد زشته تو خونه نباشم

باصد اميد و آرزو ،  مادرِ مفقود الاثر

بلند شد از كنار قبر

چند ساله مادركارش همينه

خبر نداره بچه اش همينه ...


پ ن : لطفا از اين پست هيچ برداشتي ( دقت كنيد : هيچ برداشتي) جز درد ِدلِ يه مادر نكنيد ... مادري كه اميد داره بچه اش رو ببينه .... تو اين روزها از همتون التماس دعا دارم
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:17 توسط هستی| |

 امروز سالگرد ازدواج من و محمد

خیلی برای این روز برنامه ریزی کرده بودیم اما انگار هیچ کدومش عملی نشد چون به ماه محرم هم برخورد کرد ..

خیلی احساس خستگی می کنم کاش می شد بریم یه جای خیلی دور ، جایی که آرامش داشته باشیم ...

نمی خواستم تو این پست حرف ناراحت کننده بزنم اما دیشب مامان محمد زنگ زده و شاکی بود که چرا دیروز تولد بچه ی خواهر شوهرم بوده و زنگ نزدیم  ؟؟؟؟؟؟؟ داشتم آتیش می گرفتم به محمد گفتم : بگو چون اون ها عید غدیر .... girl_cray.gif

پ ن ۱ : هرکاری کردم دو تا عکس بزارم نشد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:26 توسط هستی| |

اگه یادم رفته به کسی رمز بدم لطفا یادآوری کنه
:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:17 توسط هستی| |

این وب رو به این نیت درست کردم که واسه بچه ی رویاهام بنویسم اما انگار قسمت نشد و همش دارم دارم از روزمرگی خودم می نویسم ... شب عید غدیر محمد شیفت شب بود و من تنها بودم ، به نیت بچه هایی که قول داده بودم براشون دعا کنم سوره الرحمن خوندم و خدارو قسم دادم به جدم که حاجت بچه ها رو بده ... کلی گریه کردم و خدارو قسم دادم .. هق هق می کردم و میگفتم خدایا بچه ها منتظرن ، من بهشون امید دادم .... خدایا بچه ها منتظرن ... به قدری بی حال شده بودم که احساس می کردم باز داره حالم بد می شه ... یه استخاره گرفتم به نیت همه تون و "خوب" اومد ... کلی اشک شوق ریختم ...دیروز چند تا از بچه های نی نی سایتی جواب گرفته بودن که برام یه دنیا ارزش داشت  ، خیلی ها شرمنده کردند و زنگ زدن ، اس ام اس تبریک فرستادند و شرمندم کردن ..  همه بجز خانواده محمد .. نه مادر و پدرش و نه خواهرهاش .. دلم خیلی ازشون شکسته بود ... غروب باز هم که رفتیم خونه محمد پیله کرد که بریم خونه مادرش .. بریم عید دیدنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم : من "سادات " بودم اون ها یه زنگ هم نزدند حالا برم اونجا   که چی ..... اینقدر اعصابم رو خرد کرد و داد و هوار کرد که من با صورت و چشمای ورم کرده و پر از اشک سوار ماشین شدم و باهاش رفتم ، احساس می کردم دارم میمیرم ، مادرش که اصلا از دیدن من خوشحال نشد ، یه سلام علیک خیلی سرد ، گفت : هستی خانوم راستی عیدت مبارک ( البته با لحن تمسخر آمیز ) بعدش هم داشت برای پسرش می گفت که امروز روزه گرفته  آخه ثواب داره ... بیشتر دلم شکست ... girl_cray.gif

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 19:47 توسط هستی| |

پنجشنبه داشتیم می رفتیم خونه ، گفتم محمد اگه می شه قبلش یه سر بریم امامزاده .. رفتیم ، بارون شدیدی هم اومده بود اون روز و تو حیاط امامزاده کلی آب جمع شده بود ، خلاصه رفتم تو .. داشتند دعای توسل می خوندن .. آخ که اشکام بی اختیار سرازیر می شد ، اما محمد نذاشت تا آخرش بمونم و یه خانومه اومدم صدام کرد گفت :آقاتون بیرون منتظره connie_caveman-1.gif فردا عید غدیر ، می گن این روز عیده "سید و سادات " است ... منم "سادات" هستم البته تو شناسنامه ام قبل از اسمم نوشته "سیده" .. خدارو شاهد می گیرم که هر کسی به جدم  خدا رو قسم داده و نذر کرده  بابت هر مسئله ای جواب گرفته ( جز خودم ، چون واسه خودم نمی تونم دعا کنم ) می خواهم امشب که شبه عیده واسه تمام مامان های منتظر دعا کنم ..

 ان شاء الله که حاجت بگیرن و دامنشون سبز بشه

تورو خدا هرکس حاجتش رو گرفت برای من هم دعا کنهgirl_cray.gif

پ ن 1 : این دل درد های لعنتی دیگه داغونم کرده  و همچنان ادامه دارن ... این روزها کارهام وحشتناک زیاد شده ، فکر نکنید حالا فشار پول خرد دارم ها .. کار مردم رو باید انجام داد دیگه ... تو این روزها از روزی 11 تا 13 ساعت تو دفترم  هستم ... وقتی می رم خونه واقعا خسته ام و نمی دونم چطوری خوابم می بره  ( البته قبلش شام  شب و نهار فردا ظهرش رو آماده می کنم ، لباس ها داخل ماشین لباسشویی ، نظافت و رفت و روب خونه ، حمام و .... رو فراموش نمی کنم ) زودترین زمانی رو که یادم میاد شبها خوابیده باشم ساعت 11:30 شب بوده

پ ن 2 : دعا یادتون نره

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:52 توسط هستی| |

روال عادی زندگی می گذره و خبر خاصی نیست جز دلتنگی ... مشکلات همچنان پابرجاست .. محمد دیگه شیر و عسل اش رو هم اصلا نمی خوره و حتی وقتی بهش فکر می کنه حالش بد می شه ... قرص های ویتامین رو هم چند شب در میون می خوره، اون هم اگه من بهش بدم .. چند شب پیش که خیلی هم خسته بودم و بعد از یک روز پر کار داشتیم می رفتیم خونه یهو پیله کرد که بریم خونه ی مادر شوهر گرام ... در حالی که خودش باهاشون قهره و من هم اصلا دلم ازشون صاف نشده و با در نظر گرفتن این مطلب که خودش هفته ی پیش رفت اونجا و هیچ کس تحویلش نگرفت  و ضایع شد و برگشت خونه .. حالا می گه تو بیا تا اون ها منو تحویل بگیرن ! تعجبمن بیچاره برم اونجا ازشون حرف بخورم که ... خلاصه اینقدر دیوونه بازی در آورد تو ماشین همش می خواست بزنه به در و دیوار که به قول خودش منو بکشه و راحت بشه .. اومدیم خونه و بحث رو هی ادامه داد  منم باز گریه ام گرفت و باز تشنج شدم .... بعد ازاین تشنج های عصبی  فقط خدا می دونه که چه حالی می شم .. تازه اون روز هم به قدری خستگی کار تو تنم بود که .... حالم خیلی بد بود ...این چند وقت هم  یه مقدار فشار کارهام زیاد شده و حال جسمی  ام هم زیاد تعریفی نداره ... شب عید قربان کلی دعا کردم ، گریه کردم ، رفتم امامزاده ، گفتم خدا ازت عیدی می خوام به قدری اون شب دلم روشن بود که انگار واقعا فردا قراره خبر خوبه برسه  خودش ، صبح اش چک بی بی گذاشتم ( شاید واقعا دیوونه شدم ) خط اول سریع قرمز شد .... اما دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد و من  باز هم دست خالی موندم ... این چند روز هم  همش حالم بده  چون این پریود لعنتی  داره میاد .. من باز هم مثل احمق ها امروز هم چک بی بی گذاشتم و منفی بود شبی 50 بار استخاره می کنم و تو قرآنی که ما داریم

انگار فقط نوشته "بد" .....

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:26 توسط هستی| |

اول از همه  می خوام از این جا به آوین عزیز که هرگز ندیدمش اما بسیار دوستش دارم و جز بچه های نی نی سایتی و از عزیزان و دوستانی است که جز لینک هایمن هم هست  یه عالمه تبریک می گم چون  ایشون هم جز مامان های منتظر بوده که به آرزوش رسیده (الهی شکر)

دو هفته است که برای محمد قرص ویتامین E گرفتم که شبی یکی می خوره و صبح ها هم براش شیر و عسل درست می کنم که اون رو هم بی میل تر از قرص ها  می خوره ( انگار داره سم می خوره ) باید اینجوری تقویت بشه چون اصلا به هیچ عنوان نه میوه می خوره نه سبزیجات و سالاد .... هیچ وقت علاقه ای به این گروه غذایی  نداشته  و نداره سبز

سعی می کنم بابت هیچ مسئله ای باهاش درگیر نشم چون یه سری مشکلات مالی بدی براش پیش اومده که به اندازه کافی فکرش رو مشغول کردهکلافه فعلا نه می تونیم  به بچه فکر کنیم و نه برای درمان می تونیم اقدامی کنیم

شاید دیگه نرم سراغ د وا و درمون ، دارم به این نتیجه می رسیم  که اگه خدا خودش بخواد می ده واگه هم نخواد هیچ وقت نمی ده چه درمان بکنی و چه درمان نکنی

پ ن : همچنان  خانواده ی محمد با ما قهرهستند .. یا به قول اونها محمد با اون ها قهره  و حرف و حدیث ها که زنش یادش می ده و .... هم چنان ادامه داره girl_impossible.gif

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:32 توسط هستی| |

فعلا چیزی واسه نوشتن نداشم اما یه جا این مطلب و عکس هارو دیدم که ته دلم لرزید
 
تصاویری زوجی که بسیار از زندگی خود راضی هستن و صاحب دو فرزند
هم می باشند .

این خانوم هر دو پای خود را از دست داده ولی عشق هیچ مرز و حدی ندارد.




 

 



 

 

 

 

پ ن ۱: الان صدای اذان مغرب بلند شد و اشک های من که با دیدن این تصاویر آماده ی جاری شدن بود ، گونه هام رو خیس کرد ...

پ ن ۲ : خدایا حکمت ات چیه که ما نمی فهمیم ؟؟؟

خدا به هر کسی با هر شرایطی فقط اگه خودش صلاح بدونه

 نی نی می ده ....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:19 توسط هستی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ